رنگ پس داد........
وقتی باران گرفت.
نه.....
رنگین کمان اسمی است که ما آدمها گذاشته ایم.
ما که نباشیم
گور پدر تخم و ترکۀ آدم
حالا تو هی برو
پای چهاردیوار زندان
انجیل بخوان
و من
توی کافۀ روشنگران
دائم قهوهام یخ کند
دیگر چه فرقی میکند
وقتی ملکوتیها هم
که دستهاشان بوی قرآن میدهد
و صبحها نانمان را میدزدند
و شبها خوابمان را
راستش را نمیگویند.
دیروز وسط میدان تازه
یک نفر را دار زدند
و ستارهها هم
هیچ کار نتوانستند بکنند
حتّی مردم
که من نمیدانم چرا
از تاریکی شب خسته نمیشوند
و از نور میترسند
هم
ببخشید
روزنامهها ننوشتند
من نوشتم
دیگر چه فرق میکند
خدا روز هفتم
استراحت کرد یا نکرد
حالا هی تو برو...
اه
تمام استخوانهایم بوی مرگ میدهد
و موهام چقدر آفتاب میخواهد
میروم مزامیر تازهای بگویم.
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند ...
شبیه این روزهای
چشمهای تو
خستهام!
تنها اشتراک
میان
من و آن زن
همین است
که تو
مشترک گرامی
با ما
حرف نمیزنی.
حرف نمیزنی
و در دسترس نیستی
و من و آن زن
به هم گوش میدهیم.
بارها. ساعتها. روزها.
من به صدای سرد او
او به سکوت درد من.
مکثی میکنم
کوتاه و
از پشت در خانهی فالگیر
فال نگرفته
باز میگردم
دیگر چه فرقی میکند
چه ها بر من گذشته باشد
درست یا غلط
تو را که داشته باشم
آینده
به چه کارم میآید
جز
تو را داشتن و
با تو خندیدن
داشتنت
پایان تمام پیشگوییهاست .
گوشهایشان را دیروز جمع کرده ام
دیگر چیزی نمی شنوند
ماهی ها!
هر جای نامه ات که باشم خوب است.
لابه لای دست خط تو خوانده شدن را دوست دارم..
پنجره را بستیم
تا باد نیاید
باران نیاید
آفتاب نیاید
ما با باد و باران و آفتاب جنگیدیم
بی آنکه بدانیم
صلح، باد بود و
باران بود و
آفتاب
پس کی
زنگ تفریح
میشه؟
سرما
اسفند شد و ناگاه
فرو ریخت
سرِ ما
خورشیدترین حادثهی فصل!
کی میرسی از راه؟
خدایا!
برای من نه
برای این باغ داغ دیده
پرنده ای سبز کن!
اذیتم نکن
تیرم خطا نمیرود
به انگشتهای کشیدهام
پلیس مشکوک نمیشود
آرام مدادم را پشت گوش میگذارم
زیر لب آواز میخوانم
راستی !
چه کسی میفهمد
زنی
در شعری بیوزن
تو را
از پا در آورده!
